تبلیغات
داستان های کوتاه و آموزنده - مطالب تیر 1395
عابد و جوان

روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه کار محشور نکن. در این هنگام خداوند به پیامبرش وحی فرمود که به این عابد بگو:
ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانی اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینی، اهل دوزخ!
به نقل از: محمد غزالی، کیمیای سعادت، ج1



تاریخ : چهارشنبه 23 تیر 1395 | 04:59 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
با سلام

براتون یه پاورپوینت خیلی قشنگ اوردم که امیدوارم خوشتون بیاد
اسم پاورپوینت «ساعتم کار نمی کند» هست.
برای دریافت فایل روی لینک زیر کلیک کنید.

ساعتم کار نمیکند!


تاریخ : دوشنبه 14 تیر 1395 | 05:30 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

عاقبت زن نق نقو!

مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزهای شکایت می کرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش، در مزرعه شخم می زد. یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی محکم به پشت سر زن زد و او در دم، کشته شد. در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک می شد، مرد گوش می داد و به نشانۀ تصدیق سر خود را بالا و پایین می کرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک می شد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را به نشانۀ مخالفت تکان می داد. پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.

کشاورز گفت: «خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من می گفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق می کردم.»
کشیش پرسید: «پس مردها چه می گفتند؟»

کشاورز گفت: «آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه!؟»



تاریخ : دوشنبه 14 تیر 1395 | 10:46 ق.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
سلام

یه خبر خوب برا اونایی که دوست دارن داستانای ما رو تو تلگرام دنبال کنن.
کانال داستان های کوتاه و آموزنده راه اندازی شد.
بشتابید.....بشتابید
عضو شوید!
کافیست روی عکس زیر کلیک کنید



تاریخ : دوشنبه 14 تیر 1395 | 02:09 ق.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
سلام به همگی
امروز بعد از مدت ها یه پاورپوینت براتون اوردم.امیدوارم که خوشتون بیاد!
اسم پاور پوینت ...Fish wants to say (ماهی می خواد بگوید....) هست.
برای دریافت فایل روی لینک زیر کلیک کنید.

ماهی می خواهد بگوید...


تاریخ : یکشنبه 13 تیر 1395 | 10:36 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
رنج یا موهبت

آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید:تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟
آهنگر سر به زیر اورد و گفت
وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.
همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار!



تاریخ : یکشنبه 13 تیر 1395 | 10:28 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

  • هاست
  • مکس گراف
  • بلاگ اسکای
  • قالب بلاگفا