تبلیغات
داستان های کوتاه و آموزنده - مطالب مرداد 1393
 سلام                                                            
یک پاورپوینت دیگه از دستش ندید خیلی قشنگه
برای دانلود فایل روی لینک زیر کلیک کنید

داستان پیرزن چینی و کوزه



تاریخ : جمعه 31 مرداد 1393 | 08:10 ق.ظ | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

شایعه

زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد،بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند.همسایه اش از این شایعه به شدت صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد.بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرید بلکه بتواند این کار خود را جبران کند.

مرد حکیم به او گفت :به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن.آن زن از این راه حل متعجب شد ولی این کار را کرد.

فردای آن روز حکیم به او گفت:حالا برو و آن پرها را برای من بیاور!آن زن رفت ولی 5 تا پر بیشتر پیدا نکرد.

مرد حکیم در جواب تعجب زن گفت انداختن آن پرها ساده بود ولی جمع کردن آنها به همین سادگی نیست همانند آن شایعه هایی که ساختی که به سادگی انجام شد ولی جبران کامل آن غیر ممکن است پس بهتر است از شایعه سازی دست برداری



تاریخ : پنجشنبه 30 مرداد 1393 | 11:13 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

آرامش حریص


یک پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی می کردن.پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی داشت

پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت می دم در عوض تو همه شیرینی هاتو به من بده.

دختر کوچولو قبول کرد.

پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد.

اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینی هاشو به پسر داد.

همون شب دختر کوچولو با آرامش کامل خوابید ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله شو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده !!!

(چیه فکر نمی کردین اینطوری تموم شه؟ببینم نکنه خیال می کردین پسره باید عذاب وجدان بگیره؟نه بابا زهی خیال باطل)



تاریخ : پنجشنبه 30 مرداد 1393 | 11:05 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

 یک کیک خوشمزه

دختری با مادرش دعوایش شد و از خانه بیرون رفت . پس از طی راه طولانی ، هنگامی که از کنار یک کیک فروشى عبور می کرد ، احساس گرسنگی نمود. ولى‌ او حتى یک سنت هم در جیبهایش نداشت.

صاحب فروشگاه یک زن سالخورده مهربان بود . او دید که دختر درمقابل کیک ها ایستاده و به آنها نگاه می کند ، از وی پرسید : عزیزم ، گرسنه ای ؟ دختر سرش را تکان داد و گفت : بله ، اما پول ندارم . پیرزن لبخندی زد و گفت : عیب ندارد . مهمان من هستی . زن مهربان کیک و یک فنجان شیر برای دختر آورد . دختر بسیار سپاسگزار شد . اما چند گاز به کیک نزده بود که اشکهایش سرازیر شد . خانم مسن از دختر پرسید : عزیزم ، چه شده است ؟ دختر اشکهایش را پاک کرد و گفت : چیزی نیست . من فقط بسیار از شما تشکر می کنم . با وجود آنکه شما من را نمی شناسید ، به من کیک دادید . من با مادرم دعوا کردم . اما مادرم من را بیرون رانده و به من گفت : دیگر به خانه باز نگرد . خانم سالخورده با شنیدن سخنان دختر گفت : عزیزم ، چطور می توانی این گونه فکر کنی ؟ فکرش را بکن ، من فقط یک کیک به تو دادم ، اما تو بسیار از من تشکر می کنی . مادرت سالها برای تو غذا درست کرده و بهت محبت کرده است ، چرا از او تشکر نمی کنی و چرا با او عوا می کنی ؟ دختر مدتی سکوت کرد . سپس با عجله کیک را خورد و به طرف خانه دوید . هنگامی که به خانه رسید ، دید که مادر در مقابل در انتظار می کشد . مادر با دیدن دخترش بسیار خوشحال شد و به او گفت : عزیزم ، عجله کن غذا درست کرده ام . اگر دیر کنی ، غذا سرد خواهد شد .در این موقع ، اشکهای دختر بار دیگر جاری شد .

دوستان برای دریافت داستان های بیش تر به این وبلاگ بروید!

گلبرگ خانومی!



تاریخ : پنجشنبه 30 مرداد 1393 | 05:34 ب.ظ | نویسنده : گلبرگ سمائی | صندوق سکه

داستان واقعی پختن نان

پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...

مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد .هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد .

هر روز مردی گوژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟

یک روز که زن از گفته های مرد گوژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟

بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد ، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود

در حالی که به مادرش نگاه می کرد ، گفت: مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم . در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد . او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز میخورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .

وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را می خورد .

به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد.

تاریخ : چهارشنبه 29 مرداد 1393 | 04:51 ب.ظ | نویسنده : گلبرگ سمائی | تا دوووونه کمــــــــــــه!
سلام
منم تصمیم گرفتم مثل مریم جون  یه داستان به صورت پاورپوینت بذارم
برای دریافت فایل روی دکمه کلیک کنید






تاریخ : سه شنبه 28 مرداد 1393 | 08:05 ق.ظ | نویسنده : گلبرگ سمائی | تا کمه!
معجزه


ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻪ ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺩﺍﺭﯾﺪ؟
- ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﻋﺰﯾﺰﻡ؟!
- ﯾﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺪﯼ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮﯼ ﺳﺮ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮﻡ ﮔﻨﺪﻩ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻪ !ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﯽ ﮔﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﻧﺠﺎﺗﺶ ﺑﺪﻩ ، ﻣﻨﻢ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﻫﺎﻡ ﺭﻭ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺗﺎ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﺨﺮﻡ .
-ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ ، ﻣﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻧﻤﯽ ﻓﺮﻭﺷﯿﻢ.
ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺷﮏ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﻭﻟﯽ ﺍﻭﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻩ ، ﺗﻮﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﯾﻪ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﯾﺪ .
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﺳﺘﯽ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺭﻭ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﮐﺮﺩ ﻭﺻﺪﺍﺋﯽ ﮔﻔﺖ:ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﭘﻮﻝ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺷﻤﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﻋﺎﻟﯿﻪ ، ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﺮﯾﺪ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮﺕ !
ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﮔﺮﻡ ﻭ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺩﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺮ ﺧﻮﻧﻪ ﺗﻮﻥ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﺍﺩﺍﺷﺖ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺗﻬﯿﻪ ﮐﻨﻢ؟ !
ﺍﻭﻥ ﻣﺮﺩ ﻓﻮﻕ ﺗﺨﺼﺺ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻣﻐﺰ ﺑﻮﺩ.
دﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻋﻤﻞ ﺑﺪﻭﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻫﯿﭻ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪ.
ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻋﻤﻞ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ .
ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﭘﺴﺮﮎ ﺻﺤﯿﺢ ﻭ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ.
ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺭﻧﺴﺖ ﮔﺮﻭﭖ ﺭﺋﯿﺲ ﺳﺎﺑﻖ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻫﺎﻧﻮﻓﺮ ﺍﻟﻤﺎﻥ .......
ﭼﻨﺪﯼ ﭘﯿﺶ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺭﻭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ ﻋﻠﻤﯽ ﻣﻄﺮﺡ ﮐﺮﺩ ....

و ﺍﻭﻥ ﻣﺮﺩ ﺟﺮﺍﺡ ﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﺟﺰ ..... ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﻣﺠﯿﺪ ﺳﻤﯿﻌﯽ .....



تاریخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | 10:58 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
سلام
از امروز تصمیم گرفتم هر چند وقت یه بار یه داستان رو به صورت پاورپوینت در اختیارتون بذارم. تو پست قبلی هم همین کارو کردم ولی پاورپوینتشو خودم درست نکرده بودم. سعی می کنم از این به بعد پاورپوینت ها کار دست خودم باشه اینجوری یه تغییر تحولی هم تو فضای وبلاگ به وجود میاد درضمن اگه داستان ها رو با موسیقی و تصویر بخونید مطمئن باشید خیلی زیباتر و تاثیرگذارتره


تاریخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | 03:35 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
امروز داستانم در قالب پاورپوینته *امیدوارم خوشتون بیاد*
برای دریافت فایل روی لینک زیر کلیک کنید

داستان تخته سنگ






تاریخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 | 03:27 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

وعده

پادشاه برای اینکه نفسی تازه کند از قصرش خارج شد .

آن شب هوا خیلی سرد بود .

هنگامی که داشت به قصر باز می گشت سربازی را دید که با لباسی نازکی در سرما نگهبانی می دهد .

از سرباز پرسید : سردت نمی شود ؟

سرباز گفت : چرا سردم می شود اما بخاطر اینکه لباس گرم ندارم مجبور به تحملم

پادشاه گفت : الان به قصر می روم و می گویم برایت لباس گرم بیاورند

نگهبان خیلی خوشحال شد و منتظر ماند ، اما پادشاه وقتی داخل قصر شد یادش رفت چه وعده ای به سرباز داده است

صبح روز بعد جسد سرمازده سرباز را در حوالى قصر پیدا کردند

در حالى که در کنارش روی برف ها نوشته بود اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم

اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد



تاریخ : یکشنبه 26 مرداد 1393 | 10:50 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
پیرمردی مهربان

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه كرد

كه از پله‏ های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد.



تاریخ : شنبه 25 مرداد 1393 | 06:11 ب.ظ | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرچه
بهترین راه ابرازعشق

یک روز آموزگار از دانش اموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود».
طره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


تاریخ : پنجشنبه 23 مرداد 1393 | 10:02 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
یك مشت شكلات

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:
امانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار"
دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ "
بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!


تاریخ : پنجشنبه 23 مرداد 1393 | 09:51 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

دفتر سیاه

معلم عصبی دفتر را روی میز كوبید و داد زد: «سارا ...» دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت: «بله خانوم؟» معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد: «چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه... می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!» دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد و بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: «خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقام ...» معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت: «بشین سارا ...» و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد...



تاریخ : سه شنبه 21 مرداد 1393 | 09:21 ق.ظ | نویسنده : گلبرگ سمائی | صندوق سکه

بادکنک های زندگی

در سمیناری به حضار گفته شد اسم خود را روی بادکنکی بنویسید.
همه اینکارو انجام دادند و تمام بادکنک ها درون اتاقی دیگر قرار داده شد.
اعلام شد که هر کس بادکنک خود را ظرف 5 دقیقه پیدا کند.
همه به سمت اتاق مذکور رفتند و با شتاب و هرج و مرج به دنبال بادکنک خود گشتند ولی هیچکس نتوانست بادکنک خود را پیدا کند.
دوباره اعلام شد که این بار هر کس بادکنکی که برمیدارد به صاحبش دهد.
طولی نکشید که همه بادکنک خود را یافتند.
دوباره بلندگو به صدا درآمد که این کار دقیقاً زندگی ماست.
وقتی تنها به دنبال شادی خودمان هستیم به شادی نخواهیم رسید
در حالی که شادی ما در شادی دیگران است، شما شادی را به دیگران هدیه دهید و شاهد آمدن شادی به سمت خود باشید.





تاریخ : سه شنبه 21 مرداد 1393 | 09:14 ق.ظ | نویسنده : گلبرگ سمائی | صندوق سکه
بزن به چاک

ﭘﺴﺮﺩﺭ ﭘﺎﺭﮎ ﻋﺎﺷﻖ یک ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪ.
ﺭﻓﺖ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﻭ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﻧﺸﺴﺖ و ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ: ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ.
ﺩﺧﺘﺮ : ﮔﻔﺖ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭﯼ؟؟؟
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ
ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺩﺍﺭﯼ؟؟؟
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ
ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﯼ؟؟؟
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ
ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﺷﻐﻞ ﺩﺍﺭﯼ؟؟؟
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ
ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﺑﺰﻥ ﺑﻪ ﭼﺎﮎ
ﭘﺴﺮﮔﻔﺖ : ﻭﻗﺘﯽ ﻭﯾﻼ ﺗﻮی ﻭﻟﻨﺠﮏ ﺩﺍﺭﻡ ،ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯿﺨﺎﻡ ﭼﯿﮑﺎﺭ؟؟؟
ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺷﺨﺼﯽ ﺩﺍﺭﻡ، ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﯿﺨﺎﻡ ﭼﯿﮑﺎﺭ؟؟؟
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭﻡ، ﺷﻐﻞ ﻣﯿﺨﺎﻡ ﭼﯿﮑﺎﺭ؟؟؟؟
ﻭﻗﺘﯽ ﺻﺎﺣﺐ ﯾﮏ ﺷﺮﮐﺖ ﺑﺰﺭﮔﻢ، ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺨﺎﻡ ﭼﯿﮑﺎﺭ؟؟؟؟؟
ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ : ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ!
ﭘﺴﺮﮔﻔﺖ : ﺑﺰﻥ ﺑﻪ ﭼﺎﮎ!!


برچسب ها: عاشق، عشق، معشوق، عشق واقعی،  

تاریخ : دوشنبه 20 مرداد 1393 | 05:54 ب.ظ | نویسنده : گلبرگ سمائی | صندوق سکه
خدای من

ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻣﻦ ﺍﺳﺖ .
ﻧﻤﺎﺯﺵ ﺗﺮﮎ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ .
ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ .
ﺭﻭﺯﻩ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ .
ﻣﺴﺠﺪ ﻣﯿﺮﻭﺩ ... ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺪﺍﯾﯿﺴﺖ ...
ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ ...
.
.
ﺩﺭ ﺩﻝ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻡ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﻤﺎﺯ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﻢ ﻭﻟﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩ ...
ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﭘﯿﻨﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ...
ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﻢ ﻭﻟﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﯾﺘﯿﻤﯽ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﺑﺮﭘﺎ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
به صندوق صدقه پول نمی اندازم ﻭﻟﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻓﺎﻝ ﻓﺮﻭﺵ ﻓﺎﻟﯽ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﺮﻡ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﻢ ...
ﻣﺴﺠﺪ ﻣﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﻣﻦ ﮐﻠﯽ ﺩﻟﺶ ﺷﺎﺩ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...
ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻏﻤﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ﻧﻤﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺗﻮﻟﺪ ﻫﺮ ﻧﻮﺯﺍﺩﯼ ﺗﻮﻟﺪ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺑﻮﺳﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺗﺠﻠﯽ ﺍﻭ ...
ﻣﺎﺩﺭﻡ؛. ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺧﺪﺍﯼ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯾﮑﯿﺴﺖ . ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ ...
ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﺳﺖ ﻧﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺁﻧﻬﺎ.

"فریدون فرحزاد"

تاریخ : دوشنبه 20 مرداد 1393 | 12:02 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
دوستای خوبم من یک وب دیگه هم دارم که اگه می خواین برین اونجا باید خودتونو برا خندیدن آماده کنین چون توش فقط مطالب خنده دار می زارم.خوشحال میشم اگه یه سری هم به اونجا بزنین.آدرس:khandehblog.mihanblog.com

تاریخ : دوشنبه 20 مرداد 1393 | 12:08 ق.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
یک شب در کنار پدر

پسرک کوچک از پدر خسته و عصبانی که از سر کار به خانه آمد گفت بابا ،یک سوال بپرسم؟
پدرش گفت:بپرس پسرم. چه سوالی؟
شما برای هر ساعت کار چقدر حقوق می گیرید؟
چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدانم.بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟
اگر باید بدانی خوب می گویم،ساعتی20دلار.
پسرک در حالی که سرش پایین بود آهی کشید و گفت:می شود 10 دلار به من بدهید؟
پدر عصبانی شد وگفت:اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که برای خرید یک اسباب بازی مزخرف از من پول بگیری،سریع به اتاقت برو وفکر کن که چرا اینقدر خود خواه هستی!من خیلی خسته ام وبرای چنین رفتار های بچگانه ای وقت ندارم.
پسرک آرام به اتاقش رفت ودر را بست.
پدر نشست وباز هم عصبانی تر شد.پیش خودش گفت:چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول ازمن چنین چیزی بپرسد؟
بعداز حدود یک ساعت آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند رفتار کرده.شاید واقعا چیزی بوده که برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته.به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از او در خواست پول کند. پدر به سمت اتاق پسر رفت ودر را باز کرد و گفت:با تو بدرفتار کردم.امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم.بیا این10 دلاری که خواسته بودی را بگیر.
پسرک خندید و فریاد زد:متشکرم بابا! بعد دستش را زیر بالش برد و دو اسکناس 5دلاری مچاله در آورد.پدر وقتی دید پسر خودش پول داشته دوباره عصبانی شد وگفت:با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پول کردی؟
پسرک گفت:برای اینکه پولم کافی نبود ولی الان20دلار دارم.پدر،آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردایک ساعت زودتربه خانه بیایید و با ما شام بخورید؟!


تاریخ : یکشنبه 19 مرداد 1393 | 11:33 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
آیا کسی مسلمان هست؟

ف
رد جوانی با چاقووارد مسجد شد و گفت:«بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟»
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم فرما شد.

بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخاست و گفت:«آری من مسلمانم.»

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا. پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند. جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که می‌خواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد. پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: «آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟»

حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پیش‌نماز مسجد دوختند.

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : «چرا نگاه می‌کنید؟! به عیسی مسیح قسم! که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی‌شود!»

****

شاید خندیدید و شاید ناراحت شدید ولی این نکته بسیار مهم است که دینداری مان را فقط نباید در مسجد و محراب نشان دهیم گاهی هم لازم است که برای اسلام سینه سپر کرد ... باید ایستاد و حمایت کرد و ...

و روزی خواهد آمد که باید امتحان پس بدهیم ... امتحان ...



تاریخ : یکشنبه 19 مرداد 1393 | 06:13 ب.ظ | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

  • هاست
  • مکس گراف
  • بلاگ اسکای
  • قالب بلاگفا