تبلیغات
داستان های کوتاه و آموزنده - مطالب تیر 1393
خدا چه رنگیه؟

مامان! یه سوال بپرسم؟
زن كتابچه سفید را بست. آن را روی میز گذاشت :
بپرس عزیزم .
- مامان خدا زرده ؟!!
زن سر جلو برد: چطور؟!
- آخه امروز نسرین سر كلاس می گفت خدا زرده !
- خوب تو بهش چی گفتی؟
- خوب، من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده !!!
مكثی كرد: مامان، خدا سفیده؟ مگه نه؟
زن، چشم بست و سعی كرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم كند. اما، هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد...
چشم باز كرد و گفت: نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟
دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فكر می كنم، یه نقطه سفید پیدا میشه...
زن به چشمان بی فروغ و نابینای دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد و بی اختیار قطره ای اشک از گوشه چشمانش ... !!



تاریخ : دوشنبه 30 تیر 1393 | 05:48 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
پول قرض گرفتن

گفت: به 500 هزار تومن نیاز ضروری دارم، 

دوستش گفت: نیم ساعتی صبر کن، پیشت می آیم. ....
از نیم ساعت که هیچ یک ساعت ونیم هم گذشت و دوست نیامد، 
و هرچه با او تماس میگرفت موبایلش خاموش بود!!! تعجب کرده بود... 
احساس کرد دوستش شانه خالی کرده..فرار کرده... بدقولی کرده...
آخه دو ساعت گذشت بازهم موبایلش خاموش بود. 
به دوستش این جمله را نوشت: نترس! موبایلت رو روشن کن 
با هرکی دوست داری صحبت کن؛ کمکت رو نخواستیم!!!!
ربع ساعتی گذشت... دوستش تماس گرفت، بعد از احوال پرسی گفت:
یه لحظه... یه پیامک برام اومده، اجازه بده بخونم...بعد از خواندن پیامک، 
به او گفت: خدا بیامرزدت! من موبایلم رو بخاطر فرار از تو خاموش نکردم...
خاموش کرده بودم چون رفته بودم موبایل رو بفروشم! تا کمکی کرده باشم...
و مقدار پولی که لازم داشتی تهیه کنم... 
بقیه پولها رو رفتم موبایل ارزون خریدم تا باهات تماس بگیرم..
افرادی هستند که با رفتار و اخلاقشان تو را در حرج می اندازند 
و شرمنده ات می کنند... و افرادی هستند که با اخلاقشان تو را 
جرح و زخم می زنند حال آنکه تفاوت در یک نقطه است.....
 


تاریخ : یکشنبه 29 تیر 1393 | 10:41 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

زرتشت

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟

گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم
4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم

 



تاریخ : شنبه 28 تیر 1393 | 02:40 ب.ظ | نویسنده : گلبرگ سمائی | صندوق سکه

پیرزن

میگویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی میساختند.

روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.

پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه!

کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت : چوب بیاورید ! کارگر بیاورید ! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر...!!!

و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!

مدتی طول کشید تا پیرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت...

کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسیدند ؟!

معمار گفت : اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم...

این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیریم





تاریخ : شنبه 28 تیر 1393 | 02:11 ب.ظ | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات

دیوانه

مردی در كنار رودخانه‌ای ایستاده بود.

ناگهان صدای فریادی را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسی در حال غرق شدن است.

فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...

اما پیش از آن كه نفسی تازه كند فریادهای دیگری را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر دیگر را نجات ‌داد!

اما پیش از این كه حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را كه كمك می‌خواستند ‌شنید ...!

او تمام روز را صرف نجات افرادی ‌كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از این كه چند قدمی بالاتر دیوانه‌ای مردم را یكی یكی به رودخانه می‌انداخت...!



برچسب ها: دیوانه،  

تاریخ : شنبه 28 تیر 1393 | 01:55 ب.ظ | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظردون

دختری که خدا از او عکس می گرفت

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.

 بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت. مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود.

 با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.

زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟

دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!

 باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید

با تشکر از*گلبرگ*عزیز      



تاریخ : جمعه 27 تیر 1393 | 09:07 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
وفای عشق

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.عابرانی که از آن حوالی رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند،سپس به او گفتند:باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بدنت آسیب ندیده.
پیرمرد غمگین شد و گفت:عجله دارم،نیازی به عکسبرداری نیست!
پرستاران ا او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود.  پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت:متاسفانه او آلزایمر دارد.چیزی را  به یاد نمی آورد حتی مرا هم نمی شناسد!!
پرستار با حیرت پرسید :وقتی او نمی داند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟؟
پیرمرد با صدایی گرفته به آرامی گفت:
اما من که می دانم او چه کسی است...


تاریخ : جمعه 27 تیر 1393 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : ریحانه محسنی | نظرات
انسانیت در ریاضیات

روزی از یک ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت :
اگر زن یا مرد دارای ادب و اخلاق باشند : نمره یک میدهیم 1
اگر دارای زیبائی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم : 10
اگر پول هم داشته باشند 2 تا صفرجلوی عددیک میگذاریم : 100
اگردارای اصل ونسب هم باشند 3 تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم : 1000
ولی اگر زمانی عدد 1 رفت ( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند ، 000
صفر هم به تنهائی هیچ است و با آن انسان هیچ ارزشی ندارد و این یادآور کلام حکیم ارد بزرگ است که می گوید :« نخستین گام در راه پیروزی ، آموختن ادب است و نکو داشت دیگران»
با تشکر از*گلبرگ*عزیز                  


تاریخ : پنجشنبه 26 تیر 1393 | 09:04 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
ســــــــــــلــــــــــام.خو جواب بده دیگه زورت میاد؟ خصیـــــــــــــص
ببخشید داستان نداشتم براتون بذارم ولی می دونم شما داستانای قشنگی دارید بی زحمت یه دونشو برا منم بفرستید که مثه داستان«فرمانده باهوش»اسمتونو پایینش بنویسم اگرم از این تیپ داستانا زیاد دارید بهم بگید که نویسنده ی این وبتون کنم.البته قبلا در این باره پست گذاشته بودم ولی دریغ از یک نفر البته می دونم شما خودتون چلاغ  که نیستید اگه خواستید میرید برا خودتون وبلاگ باز می کنید ولی خدا وکیلی کار گروهی یه مزه دیگه داره

راستی داستاناتونو به این آدرس بفرستید:shahbazy2000@gmail.com
معذرت این چند وقته مطالب بی ربت زیاد میذارم ولی خوب می دونید چیه؟فکر می کنم بدون اینا وبم خیلی خشک و خالیه،بازم باید ببخشید.



تاریخ : سه شنبه 24 تیر 1393 | 11:47 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

رمز بسم الله...

گویند مردی بود منافق اما زنی داشت مومن و متدین. این زن تمام کارهایش را با بسم الله"آغاز می کرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شد و سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند. روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نکه دارد زن آن را گرفت و با گفتن " بسم الله الرحمن الرحیم" در پارچه ای پیچید و با " بسم الله " آن رادر گوشه ای از خانه پنهان کرد، شوهرش مخفیانه آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و "بسم الله" را بی ارزش جلوه دهد.

وی بعد از این کار به مغازه خود رفت. در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده سازد.زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد دید همان کیسه طلا که پنهان کرده بود درون شکم یکی از ماهی هاست آن را برداشتو با گفتن "بسم الله" در مکان اول خود گذاشت.شوهر به خانه برگشت و کیسه زر را طلب کرد. زن مومنه فورا با گفتن "بسم الله" از جای برخاست و کیسه زر را آورد شوهرش خیلی تعجب کرد و سجده شکر الهی را به جا آورد و از جمله مومنین و متقین گردید.

تاریخ : شنبه 21 تیر 1393 | 09:55 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

دلبستگی مال دنیا

یکی ازعلمای ربانی نقل می کرد:درایام طلبگی دوستی داشتم که ساعتی داشت و بسیار آن را دوست می داشت ،همواره در یاد آن بود که گم نشود و آسیبی به آن نرسد،او بیمار شد و براثر بیماری آنچنان حالش بد شد که حالت احتضار و جان دادن پیدا کرد، در این میان یکی ازعلماء در آنجا حاضر بود و او را تلقین می داد و می گفت :بگولااله الاالله! او در جواب می گفت : نشکن نمی گویم.ما تعجب کردیم که چرا به جای ذکرخدا،می گوید:نشکن نمی گویم ، همچنان این معما برای ما بدون حل ماند،تا اینکه حال آن دوست بیمارم اندکی خوب شد و من از او پرسیدم ،این چه حالی بود که پیدا کردی ،ما می گفتیم بگولا اله الاالله و تو در جواب می گفتی :نشکن نمی گویم .

او گفت :اول آن ساعت را بیاورید تا بشکنم ،آن را آوردند و شکست،سپس گفت من دلبستگی خاصی به این ساعت داشتم،هنگام احتضار شما می گفتید بگو لااله الاالله،شخصی شیطان را دیدم که همان ساعت را در یک دست خود گرفته،و بادست دیگر چکشی بالای آن ساعت نگه داشته و می گوید:اگر بگوئی لااله الاالله ،این ساعت را می شکنم ،من هم به خاطرعلاقه وافری که به ساعت داشتم می گفتم :ساعت را نشکن ،من لااله الا الله نمی گویم !



تاریخ : شنبه 21 تیر 1393 | 09:46 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

آخرین آرزوی سقراط


پیش از اینکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند:بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟

پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می گذرانید، در حالیکه آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید، همت نمی گمارید؟!



تاریخ : پنجشنبه 19 تیر 1393 | 09:56 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
بچه ها تورو خدا یکم کمکم کنید
اگه آدرس یه قالب خوبو دارین که به وبم میاد حتما بهم بگین چون من خودم کلا با این قالبه حال نمی کنم نمی دونم چرا ولی به نظرم یه جوریه.
البته اگه همین به نظرتون بهتره بازم بهم بگینمنتظر نظرا و پیشنهاداتتون هستم    
   

تاریخ : پنجشنبه 19 تیر 1393 | 09:44 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

آخه یه نظرم نمی ذاریــــــــــــــــــــــد؟
من که دیگه خسته شدم هی اومدم مدریت وبمو خشک و خالی دیدم
یه ذره به فکر منم باشید خوووووو
اصلا برا من نظر نمی ذارید به درک چرا تو نظرسنجی شرکت نمی کنید؟؟؟؟؟
آخه آدم باید چارتا نظر و انتقاد تو وبش ببینه که روحیه بگیره به کارش ادامه بده!!!!!!!!
البته باید بگم افراد استثنایی هم تو بینتون هستنااااااا!مثلا همین عاطفه جون هر بار میاد تقریبا برا بیشتر پستا نظر میده...بازم دمش گرم


تاریخ : چهارشنبه 18 تیر 1393 | 09:50 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
فرمانده ی باهوش

ماه ها از شروع جنگی می گذشت وجنگ همچنان ادامه داشت.سربازان هردو طرف خسته شده بودند.
فرمانده یکی از طرفین جنگ،با طراحی یک حمله بزرگ برای پایان دادن به این جنگ،ارتش خود را آماده می کرد.
او طرح حمله را با دقت و درایت ریخته بود و به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت،ولی تنها مسئله نگران کننده،خستگی و دودلی سربازانش بود.
فرمانده ابتدا تمامی سربازان ارتش خود را جمع کرد و در مورد کلیات نقشه اش توضیحاتی به آنان داد.سپس سکه ای از جیب خود بیرون آورد و رو به سربازانش کرد و گفت:«سکه را بالا می اندازم،اگر شیر آورد پیروز می شویم و اگر خط آمد شکست می خوریم»
سپس سکه رابه هوا پرتاب کرد.همه به چرخش سکه در هوا چشم دوخته بودند...تا اینکه سکه به زمین رسید...بله شیر آمد.ههوورراا!!
فریاد شادی سربازان به هوا برخاست.
فردای آن روز،همه سربازان با نیروی فوق العاده ای به دشمن تاختند و پیروز شدند.پس از پایان نبرد،یکی از معاونان فرمانده نزد او آمد و گفت:«قربان آیا شما واقعا می خواستید سرنوشت کشورمان را با چرخش یک سکه تعیین کنید؟»
فرمانده لبخندی زد و گفت:«هردو طرف سکه شیر بود!»
با تشکر از *ریحانه* عزیز          
(دختر خاله ی گلم)                            


تاریخ : دوشنبه 16 تیر 1393 | 05:07 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
همسایه حسود

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش میداد. یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد ، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد. وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار برای دعوا آمده است . وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت : “هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد”


تاریخ : جمعه 13 تیر 1393 | 06:32 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
مادر

ﺩﮐﺘﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﻓﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺷﺮﻃﯽ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﻪ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻧﯿﺎﯾﺪ ! ﺁﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﭘﯿﺶ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺳﻦ ﯾﮏ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﭘﺪﺭﻡ ﻣﺮﺩ ﻭﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﺮﺝ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺧﺖ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﯿﺸﺴﺖ. ﺣﺎﻻ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺷﺮﻁ ﮐﺮﺩﻩﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺪﻭﻥ ﺣﻀﻮﺭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﺍﯾﻦ ﺑﻠﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﺍ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺯﺩﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ
ﻧﻈﺮﺗﺎﻥ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ؟ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮﻭ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﺭ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺑﯿﺎ ﻭ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﮕﻢ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﯽ. ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺭﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺩﺳﺘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺷﮏ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﯽ ﺷﺴﺖ، ﺯﯾﺮﺍ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺷﺴﺘﻦ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﭼﺮﻭﮎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺗﻤﺎﻣﺎ ﺗﺎﻭﻝ ﺯﺩﻩ ﻭ ﺗﺮﮎ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ . ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺁﺏ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺑﻪ ﻟﺮﺯ ﻣﯿﻔﺘﺎﺩ . ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﺴﺘﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﮐﻪ ﺭﺍﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﻬﻢ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﯼ ﻣﻦ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯﻡ ﻧﻤﯿﻔﺮﻭﺷﻢ ﭼﻮﻥ ﺍﻭﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻣﻦ ﺗﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩ ...


تاریخ : چهارشنبه 11 تیر 1393 | 04:13 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
طوطی

خانمی یک طوطی خرید. اما روز بعد آن را به مغازه پرنده فروشی برگرداند.
او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند.
صاحب مغازه گفت:«آیا در قفسش آینه ای هست؟ طوطی ها عاشق آینه هستند. آنها با تصویرشان در آینه شروع به صحبت می کنند.»
آن خانم یک آینه خرید و رفت .
روز بعد باز آن خانم برگشت و به پرنده فروش گفت طوطی هنوز صحبت نمی کند.
صاحب مغازه پرسید:«نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند.»
آن خانم یک نردبان خرید و رفت .اما روز بعد باز هم آن خانم نزد پرنده فروش رفت.
صاحب مغازه گفت:« آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ به محض این که طوطی در قفس شروع به تاب خوردن کند،حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد.»
آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت . وقتی که آن خانم روز بعد وارد مغازه شد،چهره اش کاملاً تغییر کرده بود.
او به مغازه دار گفت:«طوطی مرد.»
صاحب مغازه شوکه شد و پرسید :«آیا او حتی یک کلمه هم حرف نزد؟»
آن خانم پاسخ داد:«چرا ،درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی گفت آیا در آن مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟»


تاریخ : یکشنبه 8 تیر 1393 | 01:43 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
نهههههههههههههههههههههههه
فرار نکن
وایساااااااکجا می ری بابا؟؟؟؟؟وایسا!!!!!
به خدا فقط قالبو عوض کردم خودم عوض نشدم
این همون وبلاگس که قالبش طوسی بووووود...عکس لپ تاب دااااااشت!
حالا خیالت راحت شد؟
ببینم نکنه باید از توام اجازه می گرفتم؟رو که نیس...سنگ پا قزوینه
اختیار وبلاگ خودمم ندارم!!!!!...والّااا...
حالا در هر حال اگه ازش خوشتون میاد بهم بگینااااامن خیلی انتقاد پذیرم


تاریخ : شنبه 7 تیر 1393 | 09:40 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

پدر

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!....

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به
پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی  نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم.



تاریخ : چهارشنبه 4 تیر 1393 | 03:50 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

  • هاست
  • مکس گراف
  • بلاگ اسکای
  • قالب بلاگفا