تبلیغات
داستان های کوتاه و آموزنده - مطالب بهمن 1392
جواب دندان شکن

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ... محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.


تاریخ : دوشنبه 28 بهمن 1392 | 06:29 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
لطفا آدم هایی که کار میکنند نخورید!

پنج آدمخوار به عنوان کارمند در یک اداره استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس اداره گفت: شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید. آدمخوارها قول دادند که با کارکنان اداره کاری نداشته باشند. چهار هفته بعد رئیس اداره به آنها سر زد و گفت: می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. اما یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟ آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند. بعد از اینکه رئیس اداره رفت، رئیس آدمخوارها از بقیه پرسید: کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟ یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا برد. رئیس گفت: ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد؟! از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید.


تاریخ : دوشنبه 28 بهمن 1392 | 06:23 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
دوران نوجوانی شهید حسین نوروزی

بار ها باهم در زمین فوتبال به اتفاق دیگر دوستان ،بازی میکردیم.اخلاق ما مثل بقیه ی هم سن و سال هایمان بود؛یک گل که میخوردیم،سر هم تیمی هایمان داد میکشیدیم؛توپ که اوت میرفت،جرزنی میکردیم.خلاصه خیلی موقع ها احترام همدیگر را نگه نمی داشتیم.اما از وقتی حسین به جمع ما اضافه شد،توی هر تیمی بود،نمی گذاشت بچه ها به هم بی احترامی کنن.می گفت:«خب چیه؟!گل خوردیم دیگه،جبران میکنیم،ارزش نداره و... .»همه ی بچه ها تحت تاثیر این آرامش و مهربانی حسین قرار میگرفتند و آرام می شدند.

داستان های دهه ی فجر(5)


تاریخ : پنجشنبه 24 بهمن 1392 | 08:37 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
نوجوانی شهید بختیار احمدی

زمان شاه بود.همه سر صف ایستاده بودیم که چند نفر با کارتن های موز و کیک،وارد مدرسه شدند.قبل از اینکه موز و کیک به هر نفر بدهند،ازش می پرسیدند:«طرفدار شاهی یا خمینی؟»اگه میگفت شاه،بهش میدادند.نوبتش شد که دیدم با چهره ی سرخ شده،کیک و موز را گرفت،زد زمین و با فریاد گفت:«نه موز کیکتون رو میخوام،نه اون شاه نادونتون رو؛من عاشق امام هستم.»بعدش هم از مدرسه دوید بیرون.مادرش میگفت:اون روز بعد از مدرسه،رفت هرچی پول تو جیبی داشت،داد عکس امام خرید و آورد خونه و با سنجاق چسبوند روی سینه اش.

داستان های دهه ی فجر(4)


تاریخ : پنجشنبه 24 بهمن 1392 | 08:21 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
نوجوانی شهید دکتر احمد رحیمی

سال آخر دبیرستان که با احمد همکلاسی بودم،قرار شد دخترخانم ها را بیاورند و کلاس ها را به صورت مشترک برگزار کنند.وضع ظاهریشان بد نبود.ما به این مساله اعتراض کردیم.البته خیلی از بچه های کلاس هم بدشان نمی آمد!احمد خیلی جدی و محکمبه معلم ریاضی که این کار را کرده بود،اعتراض کرد و گفت:«بچه های مردم به گناه می افتند.»معلم ریاضی هم رفته بود دفتر و گفته بود:اگر رحیمی توی کلاس باشه،من دیگه درس نمیدم.خلاصه قرار شد احمد،این درس را غیر حضوری بخواند.اینقدر پشتکار داشت که همان سال در رشته ی پزشکی دانشگاه تهران با رتبه ی عالی پذیرفته شد.


داستان های دهه ی فجر(3)


تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1392 | 06:40 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
نوجوانی شهید عباس بابایی

یک روز با عباس سوار موتور سیکلت بودیم.تا مقصد چند کیلومتری مانده بود.یکدفعه عباس گفت:«دایی نگهدار!»متوجه پیرمردی شدم که با پای پیاه تو مسیر میرفت.عباس پیاده شد،از پیرمرد خواست که پشت سر من سوار موتور شود.بعد از سوار شدن پیرمرد به من گفت:«دایی جان،شما ایشان را برسون؛من خودم پیاده بقیه ی راه رو میام.پیرمرد رو گذاشتم جایی که میخواست بره.هنوز چند متری دور نشده بودم که دیدم عباس دوان دوان رسید؛نگو برای آنکه من به زحمت نیفتم،همه ی مسیر را دویده بود.

داستان های دهه ی فجر(2)


تاریخ : دوشنبه 21 بهمن 1392 | 07:28 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
نوجوان شهید محمد باقر حبیب اللّهی(محمد مین یاب)

کتابچه ی دعای کمیل همیشه باهاش بود.بعد از هر نمازی،فرازهایی از دعا را میخواند.یکبار به شوخی بهش گفتم:آقا محمد،دعای کمیل مال شب های جمعست؛چرا شما هر روز،بعد از هر نمازی دعا میخوانی؟گفت:«مگر انسان فقط شب های جمعه به خدا نیاز دارد؟!ما هر لحظه به خدا احتیاج داریم!دعا کردن،پاسخ به همین نیاز ماست.»


داستان های دهه ی فجر(1)


تاریخ : دوشنبه 21 بهمن 1392 | 06:37 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

 کادوی تولد

ﭘﺴﺮ 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ18 ﺳﺎﻟﮕﯿﻢ ﭼﯿ ﮑﺎﺩﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟
ﻣﺎﺩﺭ: ﭘﺴﺮﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻧﺪﻩ
ﭘﺴﺮ 17ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪ ﺷﺪ،ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺭﺍﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩ،ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﭘﺴﺮﺕﺑﯿﻤﺎﺭی قلبی ﺩﺍﺭﻩ .
ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎمان ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...؟ ! ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ .
ﭘﺴﺮ ﺗﺤﺖ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ، ﻫﻤﮥ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ 18 ﺳﺎﻟﮕﯽِ ﺍﺵ ﺗﺪﺍﺭﮎ ﺩﯾﺪﻧﺪ
ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺷﺪ ...
ﭘﺴﺮﻡ ؛ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ
ﯾﺎﺩﺗﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﭼﯽ ﮐﺎﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟
ﻭ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻡ !
ﻣﻦ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ،ﺍﺯﺵ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﮐﻦ ﻭ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﻗﻠﺐِ ﻣﺎﺩﺭﻭ ﻋﺸﻘﺶ ﻧﯿﺴﺖ
!
 



تاریخ : پنجشنبه 17 بهمن 1392 | 02:45 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
علم یا ثروت

پسرک بالای سکو رفت تا انشای علم بهتر است یا ثروت را بخواند.معلم منتظر شد تا پسرک انشایش را بخواند اما دید صبرش بی فایده است،از او پرسید:چرا انشایت را نمی خوانی؟او گفت ننوشته ام!معلم عصبانی شد و با چوبی که کنارش بود او را کتک زد.پسرک همانگونه که با دست و پای سرخ شده و پا در هوا گوشه کلاس بود با خود گفت:آری ثروت بهتر است((اگر داشتم دفتر می خریدم و انشایم را می نوشتم))


تاریخ : جمعه 4 بهمن 1392 | 09:03 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

  • هاست
  • مکس گراف
  • بلاگ اسکای
  • قالب بلاگفا