تبلیغات
داستان های کوتاه و آموزنده - انس با خدا
انس با خدا

«می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را دوست دارم. یوسف گفت: ای جوان مرد!
دوستی تو به چه کار من آید؟ از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی! پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی، او بینایی اش را از دست داد و من به چاه افتادم. زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد و من مدت ها زندانی شدم. اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش، تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی»

تاریخ : یکشنبه 10 خرداد 1394 | 04:46 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

  • هاست
  • مکس گراف
  • بلاگ اسکای
  • قالب بلاگفا