تبلیغات
داستان های کوتاه و آموزنده - روز های آخر...
سلام
امروز می خوام براتون یه داستانی رو بنویسم که تقریبا یک سال پیش خودم نوشتم...خیلی قشنگه!خودم که خیلی دوسش دارم ولی یکم زیاده.خواهش می کنم تا آخرش بخونید.
.
.
.
.
.


روز های آخر...

    توی مطب دکتر نشسته بودم تا نوبتم بشه.فقط دلم می خواست زودتر برم خونه تا برای عروسی شب آماده بشم.آخه وقت آرایشگاهم داشتم!مامانم این چند وقته هی می گفت که برم یک آزمایش بدم.منم برای اینکه خیالشو راحت کنم که چیزیم نیست رفتم آزمایش دادم.اون روزم می خواستم جوابشو به دکتر نشون بدم.
    بالاخره منشی منو صدا کرد.با عجله رفتم تو اتاق تا زودتر کارم تموم شه.همونجور وایساده جوابو دادم دست خانم دکتر که...یکدفعه قیافش تغیر کرد.گفت:این آزمایش مال خودتونه؟منم ترسیدم از اینکه نکنه نخواد واقعیتو بگه گفتم:نه مال خواهرمه.سرش رو با اکراه بلند کرد و گفت:تو خون خواهرتون یه مریضی خطرناک وجود داره!افتادم رو صندلی و با صدای لرزون گفتم:یعنی سرطان دارم؟!دکتر که فهمید بهش دروغ گفتم؛اومد کنارم نشست...دستشو گذاشت رو شونم و گفت:با چند بار شیمی درمانی خوب میشی،ناراحت نباش!ولی دروغ تو چشماش موج میزد.

    به سختی از جام بلند شدم تا به سمت خونه بیام.پیش خودم فکر میکردم این روزای آخرو چجوری باید بگذرونم؟چجوری توبه کنم؟یعنی اون دنیا چه شکلیه؟یعنی خدا منو بخاطر همه ی غفلتام میبخشه؟
اینقدر به این چیزا فکر کردم که نفهمیدم کی رسیدم خونه؟درو باز کردم و یک راست رفتم تو اتاقم!مامانم اومد در اتاقمو زد و گفت:پس چرا نرفتی آرایشگاه؟دکتر چی گفت؟مگه نمیای عروسی؟
آخ چه چقدر دلم برا صداش تنگ میشه!یعنی باید از همشون خداحافظی کنم؟از این خونواده ای که هیچ وقت تنهام نذاشتن؟....
تو همین فکرا بودم که دوباره مامانم گفت:چیزی شده؟چرا حرف نمیزنی؟
از اون جایی که بغض گلومو گرفته بود سریع جواب دادم:نه،چیزی نشده فقط حالم خوب نیست،نمی تونم بیام عروسی! بعد مامانم که انگار
یکم نگران شده بود گفت:میخوای ماهم نریم؟
نه،می خواستم تنها باشم.پس جواب دادم:«شما برین نگران من نباشین،خوب میشم.»یعنی واقعا خوب میشم؟
خودموبا همون لباس بیرون انداختم رو تخت و شروع کردم به گریه کردن.

    چند ساعت گذشت.صدای همهمه میومد.انگار داشتن میرفتن.
داشتم به روزای از دست رفته ی جوونی فکر می کردم.به لباسای رنگ و وارنگم که باید از همشون جدا میشدم.با خودم گفتم ای کاش میدونستم این موقع میمیرم؛اون موقع دیگه از زندگیم خوب استفاده می کردم.این قدر دنبال یک کار با حقوق خوب نبودم.الان دیگه هیچکدوم از اون پول ها هم دیگه بدرد نمی خوره!خونه خالی شده بود و سکوتی وحشتناک اونو پر کرده بود.توی خونه شروع کردم به قدم زدن و به در و دیوار نگاه کردن.انگار نگاه خداحافظی بود.
 
   از شدت ناراحتی دیگه قدرت تکون دادن دست و پاهام رو نداشتم.نشستم رو صندلی گهواره ای و بی هدف خودمو تکون می دادم.که صدای تلفن بلند شد.اول نمی خواستم جواب بدم ولی انگار ول کن نبود.آروم دستمو بردم سمت تلفن و گوشی و برداشتم.با صدای گرفته گفتم:بفرمایید؟یکی از اون طرف تلفن با عجله گفت:ببخشید منزل خانم تهرانی؟گفتم:بله امرتون؟
-من از آزمایشگاه تماس می گیرم.
همین که کلمه ی آزمایشگاه رو شنیدم بغض گلوموجمع کرد.با صدای لرزون گفتم:اتفاقی افتاده؟کسی که پشت خط بود گفت:«راستش خانم،گویا آزمایش شما با آزمایش یک بیمار دیگه جابجا شده!لطفا فردا حتما جواب آزمایشی که دستتون هست رو بیارید تحویل بدید و جواب اصلی خودتونو بگیرید.»و قطع کرد.یعنی...من....؟خدایا ممنون که فرصتی برای جبران گذشته بهم دادی.شکر



تاریخ : سه شنبه 11 آذر 1393 | 08:14 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

  • هاست
  • مکس گراف
  • بلاگ اسکای
  • قالب بلاگفا