تبلیغات
داستان های کوتاه و آموزنده - حاجی فیروز

حاجی فیروز


کودکی به پدرش گفت:پدر دیروز سر چارراه حاجی فیروز رو دیدم
بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی پدر،من خیلی از او خوشم آمد،نه به خاطراینکه ادا در می آورد و می رقصید

به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود …..

از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند …گریهگریهگریه



تاریخ : یکشنبه 25 آبان 1393 | 08:33 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

  • هاست
  • مکس گراف
  • بلاگ اسکای
  • قالب بلاگفا