تبلیغات
داستان های کوتاه و آموزنده

سر آغاز هر نامه نام خداست         که بی نام او نامه یکسر خطاست 


 سلام دوستان عزیز 

خیلی ممنون از اینکه به وبلاگم اومدین
کپی آزاد برا همه،حتی شما دوست عزیز!
خودتونم می دونید باید نظر بذارید دیگه؟؟!!
خواهشا تو نظر سنجی هم شرکت کنید.
اگه انتقاد یا پیشنهادی هم دارین یا می خواین نویسنده ی وبلاگ بشین حتما بهم بگین.
خبر************خبر
ما را در تلگرام دنبال کنید.کافیست روی عکس زیر کلیک نمایید.


*هر بارم به این وب سر زدید جعبه ی اخبارو بخونید شاید خبر جدید گذاشته باشم.*


تاریخ : شنبه 6 اردیبهشت 1393 | 05:46 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
موتور گازی و بنز


یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی 
ازش جلو زد!

خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه.
یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه دوباره موتور گازیه قیییییژ ازش جلو زد!
دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.
همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!!
طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار.
خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط 
بگو چطور با این موتور گازی کل مارو خوابوندی؟!

موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله...داداش...خدا پدرت رو بیامرزه که واستادی... آخه ... کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت !!!



تاریخ : دوشنبه 1 دی 1393 | 04:13 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
مستجاب الدعوه

روزی مردی مستجاب الدعوه پای کوهی نشسته بود، به کوه نظری انداخت و گفت: خدایا این کوه را برایم تبدیل به

طلا کن. در یک چشم بر هم زدن کوه تبدیل به طلا شد. مرد از دیدن این همه طلا به وجد آمد و دعا کرد: خدایا کور

بشود هر کسی که از تو کم بخواهد.

در همان لحظه هر دو چشم مرد کور شد.



تاریخ : دوشنبه 1 دی 1393 | 04:10 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
به گلها بگویید به اشک ژاله، رخ بشویند و بلبلان را به نوحه خوانی بخوانید که پیامبر باران، امشب دیگر نمی خندد.
سلام، غریب تر از هر غریب!
سلام، مزار بی چراغ، تربت بی زایر، بهشت گمشده!
سلام، آتشفشان صبر، چشمان معصوم، بازوان مظلوم، زبان ستمدیده!
سلام، سینه شعله ور، جگر سوخته، پیکر تیرباران شده!
سلام، امام غریب من!


تاریخ : یکشنبه 30 آذر 1393 | 10:23 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
نظرسنجی کنار صفحه منتظر نظرات شما عزیزان است.


تاریخ : پنجشنبه 27 آذر 1393 | 10:34 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
دلقک

مردی نزد روانشناس رفت و از غم بزرگی که دردل داشت برای دکتر تعریف کرد.
دکترگفت: به سیرک شهر برو آنجا دلقکی هست، اینقدر تو را می خنداند که غمت یادت برود.
مرد لبخند تلخی زد و گفت:من همان دلقکم....
.
.
.
.
.
.
دکتر گفت: به جهنم که همان دلقکی!
مرد گفت : کصافط پول ویزیت دادم باید درمانم کنی!
دکتر گفت : برو نفهم بی شعور من فقط همونو بلد بودم دیگه درمانه دیگه ای بلد نیستم!
مرد گفت : پس آشغال پولمو پس بده!
و دکتر پول دلقک را پس داد.

نکته داستان : آن مرد دروغ گفت و دلقک نبود ولی پول خود را پس گرفت و سپس به سراغ دلقک رفت نامرد کصافط


تاریخ : پنجشنبه 27 آذر 1393 | 10:08 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

دانشگاه هاروارد


خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی
راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.
منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت:

«مایل هستیم رییس را ببینیم.»
منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»

خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»

منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید

زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت
وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.
خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد
 درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای
کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»
رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را

بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.»
خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه.... نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»

رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک

ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»
خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «

آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»
شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که

دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:
دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد.
دانلود رمان   




طبقه بندی:

تاریخ : دوشنبه 24 آذر 1393 | 04:47 ب.ظ | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظر

تصادف شدید

یه روز یه زن و مرد ماشینشون تصادف ناجوری میکنه و هر دو ماشین به شدت داغون میشه، ولی هر دو نفر سالم میمونن.
وقتی که از ماشینشون پیاده میشن و صحنه تصادف رو میبینن، مرد میگه:

- ببین چیکار کردی خانم! ماشینم داغون شده!
- آه چه جالب، شما یه مرد هستید!
مرد با تعجب میگه:
- بله، چطور؟
- چقدر عجیب! همه چیز داغون شده ولی ما دو نفر کاملاً سالم هستیم!
- منظورتون چیه؟
- این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینجوری با هم ملاقات کنیم و آشنا بشیم!
مرد با هیجان زیادی میگه:
- اوه بله، کاملاً موافقم! این حتماً نشونه خوبیه!
زن دوباره نگاهی به ماشین میکنه و میگه:
- یه معجزه دیگه! ماشین من کاملاً داغون شده ولی این بطری مشروب کاملاً سالمه! این یعنی باید این آشنایی رو جشن بگیریم!
- بله بله، حتماً همینطوره! کاملاً موافقم!
زن در بطری رو باز میکنه و به طرف مرد تعارف میکنه، مرد هم بطری رو تا نصف سر میکشه و برمیگردونه به زن.
ولی زن در بطری رو میبنده و دوباره برمیگردونه به مرد! مرد با تعجب میگه:
- مگه شما نمینوشین؟
زن با شیطنت خاصی میگه:
- نه عزیزم، فکر کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم !!!





طبقه بندی:

تاریخ : یکشنبه 23 آذر 1393 | 06:03 ب.ظ | نویسنده : گلبرگ سمائی | آرشیو نظرات
امروز ظهر شیطان را دیدم !

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم:...

به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
 گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.



تاریخ : پنجشنبه 20 آذر 1393 | 03:39 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
راز زندگی

در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید
فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده
سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده
ولی خداوند فرمود ....

اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم
فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند
در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان
راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده
زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب
و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید



تاریخ : پنجشنبه 20 آذر 1393 | 03:37 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
کوزه چشم حریصان پر نشد ... تا صدف قانع نشد پر در نشد

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست .
هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد....

ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید :
- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است!


تاریخ : پنجشنبه 20 آذر 1393 | 03:32 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
قلب تو کجاست؟

«رابرت داوینسن زو»،قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین،زمانی که در یک مسابقه برنده شد،مبلغ زیادی پول به عنوان جایزه دریافت کرد.در پایان مراسم،زنی به سوی او دوید و با تضرع
و التماس از رابرت خواست که پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد.
زن گفت که هیچ پولی برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند، فرزندش می میرد.
قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید!!
چند هفته بعد یکی از مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت :ای رابرت ساده لوح!!خبر های تازه برایت دارم.آن زنی که از تو پول را گرفت اصلا بچه مریض ندارد ،او حتی ازدواج هم نکرده است!او تو را فریب داده است دوست من!!!
رابرت با خوشحالی گفت:خدا را شکر . . . پس هیچ بچه ایی در حال جان دادن نبوده است،این که خیلی عالی ست!!!


تاریخ : پنجشنبه 13 آذر 1393 | 08:29 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
امید

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می گشت و به عقب خیره می شد.
ناگهان خدا فرمود:او را به بهشت ببرید!
فرشتگان پرسیدند:خداوندا!چرا؟؟
پروردگار فرمود:او چند بار به عقب نگاه کرد....." او امید به بخشش داشت" ...
از آب و گل چه آید جز خطا؟                                      
                                                     و از خدا چه آید جز عطا؟                          
                                                                               بو علی دقاق
با تشکر از*ریحانه*عزیز


تاریخ : پنجشنبه 13 آذر 1393 | 08:14 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
سلام
امروز می خوام براتون یه داستانی رو بنویسم که تقریبا یک سال پیش خودم نوشتم...خیلی قشنگه!خودم که خیلی دوسش دارم ولی یکم زیاده.خواهش می کنم تا آخرش بخونید.
.
.
.
.
.



ادامه مطلب
تاریخ : سه شنبه 11 آذر 1393 | 08:14 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
طلب بخشش به سبک بچه زرنگ ها

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده!


برای خوندن نامه ها اینجا کلیک کن!
تاریخ : جمعه 7 آذر 1393 | 02:00 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
اتاق کار فرشتگان چه جوری خنک می شود؟

دروغگویی می میرد و به جهان آخرت می رود.
در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود.
از یکی از فرشتگان می پرسد “این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟”
فرشته پاسخ می دهد :”این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود”.
مرد گفت :”چه جالب آن ساعت کیه؟!”....

فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاً حرکت نکرده است.
- وای باور کردنی نیست . خوب آن ساعت کیه؟
فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهام لینکلن(رئیس جمهور سابق آمریکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!
 - خیلی جالبه راستی ساعت من کجاست ؟

فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند.



تاریخ : جمعه 7 آذر 1393 | 01:50 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
شگرد اقتصادی ملا نصرالدین

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام.

«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»

تاریخ : جمعه 7 آذر 1393 | 01:48 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
سلام
اون دوستم که گفتم مرگ مغزی شده بود؟متاسفانه فوت کرد.جمعه بعد از ظهر.لطفا براش یه فاتحه بخونید.



تاریخ : یکشنبه 2 آذر 1393 | 09:48 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
پیام امروز شبکه ی رنگریز

شبکه اجتماعی و خیلی شلوغ رنگریز :)

لطفا جون مادرت از ما حمایت کن

ما یه گروه نرم افزاری هستیم که یه شبکه اجتماعی ساختیم مردم این همه سمت شبکه های دیگه خارجی نرن

برای حمایت از ما هم کافیه توی سایت ما عضو بشین بعد کد حمایت از شبکه ی رنگریز رو که توی صفحه ی اول سمت چپ هست رو بزارین تو وبلاگتون

از این که با این پیام ها شما رو آزرده خاطر کردیم پوزش میخواهیم

دلم براشون سوخت..........



تاریخ : چهارشنبه 28 آبان 1393 | 04:52 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
سلام
یه داستان جدید آوردم
این ها مدل جدیده و از شخصیتای قاصدکیه
به هر حال اینام داستانه و آموزنده هم هست!
پس می شه گذاشتش تو این وبلاگ
از مریم هم خواش می کنم حذفش نکنه
خودم داستانشو نوشتم
از هیچ کسی هم کمک نگرفتم
از این به بعد گاهی از این داستانا می ذارم
توضیحات در عکس:

برین ادامه مطلب




ادامه مطلب
تاریخ : سه شنبه 27 آبان 1393 | 06:04 ب.ظ | نویسنده : گلبرگ سمائی | نظرات این مطلب

ما چقدر زود باور هستیم...!


دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

  ۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.
از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!
عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!



تاریخ : یکشنبه 25 آبان 1393 | 08:36 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

تعداد کل صفحات : 15 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

  • هاست
  • مکس گراف
  • بلاگ اسکای
  • قالب بلاگفا