سر آغاز هر نامه نام خداست         که بی نام او نامه یکسر خطاست 


 سلام دوستان عزیز 

خیلی ممنون از اینکه به وبلاگم اومدین
کپی آزاد برا همه،حتی شما دوست عزیز!
خودتونم می دونید باید نظر بذارید دیگه؟؟!!
خواهشا تو نظر سنجی هم شرکت کنید.
اگه انتقاد یا پیشنهادی هم دارین یا می خواین نویسنده ی وبلاگ بشین حتما بهم بگین.
خبر************خبر
ما را در تلگرام دنبال کنید.کافیست روی عکس زیر کلیک نمایید.


*هر بارم به این وب سر زدید جعبه ی اخبارو بخونید شاید خبر جدید گذاشته باشم.*


تاریخ : شنبه 6 اردیبهشت 1393 | 05:46 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات


ما را در این شب ها از دعای خود بی بهره نسازید


تاریخ : چهارشنبه 17 تیر 1394 | 04:59 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
ماهیگیری

پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از فروشگاههای بزرگ که همه چیز میفروشند (Everything Under a Roof) در ایالت کالیفرنیا رفت…
مدیر فروشگاه به او گفت : یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم.
در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است ؟
پسر پاسخ داد که یک مشتری
مدیر با ناراحتی گفت: تنها یک مشتری …؟ بی تجربه ترین متقاضیان در اینجا حدقل ۱۰ تا ۲۰ فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است ؟
پسر گفت: ۱۳۴,۹۹۹٫۵۰ دلار
مدیر فریاد کشید : ۱۳۴,۹۹۹٫۵۰ دلار …..؟
مگه چی فروختی ؟
پسر گفت : اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری ۴ بلبرینگه. بعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری ؟ گفت : خلیج پشتی
من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم.
بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک
من هم یک بلیزر دبلیو دی۴ به او پیشنهاد دادم که او هم خرید
مدیر با تعجب پرسید : او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی ؟
پسر به آرامی گفت : نه ، او آمده بود یک بسته قرص سردرد بخرد که من پیشنهاد ماهیگیری بهش دادم.


تاریخ : جمعه 12 تیر 1394 | 05:29 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
حجاب

زن عجله داشت تا به قرار هفتگی اش برسد. پوشیه اش را مرتب کرد و به راهش ادامه داد . کمی آن طرف دو تا دختر توجهش را جلب کردند. پوشش نامناسب و آرایش عجیب شان باعث شده بود که زن بی خیال عجله ای که داشت بشود و قدم هایش را آهسته تر کند . پسر جوانی خودش را کنار آن دو دختر رساند و شروع کرد به خندیدن و حرف زدن و شماره دادن . دخترها هم بدشان نمی آمد و مقاومتی نمی کردند .
زن انگار یادش آمده باشد که عجله دارد ، چشم از صحنه ی ناهنجاری که می دید برداشت و قدم هایش را تندتر کرد. یکدفعه مردی با سرعت زیاد جوری از کنارش عبور کرد که نزدیک بود با او برخورد کند . زن چادرش را روی پوشیه اش مرتب کرد وبه تندی به سمت مرد برگشت . قبل از آنکه زن اعتراضی بکند ، مرد جوان دستش را روی سینه اش گذاشت ، کمی خودش را به نشانه ی ادب و احترام خم کرد و در نهایت متانت درحالیکه چشمانش به نشانه ی ادب به پایین دوخته شده بود گفت : شرمنده ام خانم ببخشید متوجه شما نشدم .
زن سرجایش خشک شد . این مرد جوان همان کسی بود که چند لحظه قبل داشت با آن دخترها باجسارت و شوخی رفتار می کرد.




تاریخ : جمعه 12 تیر 1394 | 02:06 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
 اجنبی برد!

شیخی ولیمه گرفت وهمه ی طرفدارانش رادعوت کرد.
اطعمه فراوان بود که برق رفت.یکی گفت که تا آمدن برق همه مشغول دست زدن شوند تا مبادا کسی سفره را هاپولی کند. صدای کف زدن بلند بود که برق آمد. چشم همه به سفره افتاد که غارت شده بود شیخ گفت ما که همگی دست میزدیم؛ نکند جنیان سفره را غارت کرده اند! رئیس اجنه ظاهر گشت و گفت: شما هریک با یک دستتان به گردنتان میزدید و با دست دیگر غذاها را درشکمتان میریختید آنوقت تقصیرش را میاندازید گردن اجنه ؟! یکی از قلندران فرزانه گفت اینان در این کار ید طولایی دارند. سالهاست که با یکدست بر سر و سینه میزنند و با دست دیگر جیب خلایق خالی میکنند و میگویند اجنبی برد!!!!


تاریخ : چهارشنبه 10 تیر 1394 | 01:26 ق.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
فرصت های زندگی

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیبا روی پیش یک کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد.کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به  یک آزاد می کنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، می تونی با دخترم ازدواج کنی. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که تو عمرش دیده بود بیرون آمد. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه بهتری باشد، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذرد و از در پشتی خارج شود. دوباره در طویله باز شد. باور نکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سم به زمین می کوبید، خر خر می کرد و وقتی او را دید، آب دهانش جاری شد. گاو بعدی هر چیزی هم که باشد، باید از این بهتر باشد. به سمت حصارها دوید  و گذاشت گاو از مرتع عبور کند و از در پشتی خارج شود. برای بار سوم در طویله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش را دراز کرد… اما گاو دم نداشت! … زندگی پر از فرصت های دست یافتنی و بهره گیری از بعضی ساده ست، بعضی مشکل. اما زمانی که به آنها اجازه می دهیم رد شوند و بگذرند( معمولا به امید فرصت های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید دیگر وجود نداشته باشند، به همین دلیل اولین شانس را دریاب.


باتشکر از *خاله ی گلم(الهام.ق)*


تاریخ : شنبه 30 خرداد 1394 | 02:05 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
کلاس نقاشی

پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین! بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه!

مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه. دفتر رو برداشت و ورق زد. نمره نقاشیش ده شده بود! پسرک، مادرش رو کشیده بود، ولی با یک چشم! و بجای چشم دوم، دایره‌ای توپر و سیاه گذاشته بود! معلم هم دور اون، دایره‌ای قرمز کشیده بود و نوشته بود: «پسرم دقت کن!»
فردای اون روز مادر سری به مدرسه زد. از مدیر پرسید: «می‌تونم معلم نقاشی پسرم رو ببینم؟»
مدیر هم با لبخند گفت: «بله، لطفا منتظر باشید.»
معلم جوان نقاشی وقتی وارد دفتر شد خشکش زد! مادر یک چشم بیشتر نداشت! معلم با صدائی لرزان گفت: «ببخشید، من نمی‌دونستم...، شرمنده‌ام.»
مادر دستش رو به گرمی فشار داد و لبخندی زد و رفت. اون روز وقتی پسر کوچولو از مدرسه اومد با شادی دفترش رو به مادر نشون داد و گفت: «معلم مون امروز نمره‌ام رو کرد بیست!» زیرش هم نوشته: «گلم،اشتباهی یه دندونه کم گذاشته بودم!»
بیا اینقدر ساده به دیگران نمره‌های پائین و منفی ندیم. بیا اینقدر راحت دلی رو با قضاوت غلط‌مون نشکنیم.




تاریخ : یکشنبه 10 خرداد 1394 | 05:54 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
حمام رفتن بهلول

روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را
کیسه ننمودند.

با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند.

بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی ….
این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند:سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟
بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید.



تاریخ : یکشنبه 10 خرداد 1394 | 05:48 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
انس با خدا

«می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را دوست دارم. یوسف گفت: ای جوان مرد!
دوستی تو به چه کار من آید؟ از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی! پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی، او بینایی اش را از دست داد و من به چاه افتادم. زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد و من مدت ها زندانی شدم. اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش، تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی»

تاریخ : یکشنبه 10 خرداد 1394 | 05:46 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
ملکه

یه انگلیسیبه یه ایرانی:چراخانوماتون نمیتونن بامرد دست بدن؟یعنی اینقدرشهوت پرستن؟

ایرانی:ملکه انگلستان میتونه باهر مردی دست بده؟

انگلیسی:نه!فقط افرادخاصی میتونن باایشون دررابطه باشن

ایرانی:خانومای ایرانی ماهمه ملکه هستن

به افتخار همه ی خانومای ایرانی


تاریخ : پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394 | 08:11 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

راننده اتوبوس


مایكل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسیر همیشگی شروع به كار كرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یك مرد با هیكل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی كه به مایكل زل زده بود گفت: «تام هیكل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.

مایكل كه تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود.

روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیكلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست

و روز بعد و روز بعد
 این اتفاق كه به كابوسی برای مایكل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایكل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل كند و باید با او برخورد می كرد. اما چطوری از پس آن هیكل بر می آمد؟

بنابراین در چند كلاس بدنسازی، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پایان تابستان، مایكل به اندازه كافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا كرده بود.

بنابراین روز بعدی كه مرد هیكلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیكل پولی نمی ده!»مایكل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟»

مرد هیكلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیكل كارت استفاده رایگان داره.»

تاریخ : شنبه 19 اردیبهشت 1394 | 07:33 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

چادر


مردی که همسرش و خواهرش با وضع زننده ای بیرون آمده بودند با یک شخص متدین که همسرش چادر بر سر کرده بود روبرو شد وبا ناراحتی به او گفت ؛چرا زن  خود را اینقدر محصور می کنی و اورا اذیت میکنی ؟ آن شخص گفت ,دقت کردی ماشین شخصی رو چادر میکشن نه اتوبوس همگانی ؟و از بین ماشین های شخصی هر کدوم که باکلاس تر و شیک تر و زیباتر  هست چادر دارن ؟ژیان که چادر نمیخواد ؟

 {انتخاب با شما اتوبوس همگانی یا کبوتر آسمانی }



تاریخ : جمعه 11 اردیبهشت 1394 | 09:43 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
پایان زمان ختم صلوات ها:
جمعه 29 اسفند
سال خوب و پربرکتی را برای همه ی شما عزیزان آرزومندم.


تاریخ : دوشنبه 25 اسفند 1393 | 02:40 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
کسانی که دوست دارند در برنامه ی ختم صلوات شرکت کنند از همین امشب ،شبی چهارده تا صلوات بفرستند.
لطفا اگه از این به بعد هم دوست دارید شرکت کنید اعلام کنید که تعداد صلوات هایی که هرشب فرستاده میشه رو بدونیم.


تاریخ : یکشنبه 5 بهمن 1393 | 07:41 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
مصیبت عظیم!

روزی داروغه بهلول را گفت:تاچند روز دیگر مرا به شهری دیگر می فرستند .اینک از همه خداحافظی میکنم.

بهلول گفت:این مصیبتی عظیم است!داروغه پرسید:برای شما؟؟

گفت:نه برای آن شهر دیگر!!لبخند




تاریخ : چهارشنبه 1 بهمن 1393 | 08:12 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
لطیفه

پیری برای جمعی سخن میراند.

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.

تاریخ : چهارشنبه 1 بهمن 1393 | 08:06 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

فنجان قهوه


گروهی از دوستان ملاقاتی با استاد مسن دانشگاه خود داشتند 

گفتگو خیلی سریع به مشاجره در باره استرس و تنش درزندگی تبدیل شد...

استاد به شاگردان پیشنهاد قهوه داد و از آشپزخانه با سینی قهوه در فنجانهای متفاوت برگشت 

فنجانها ی شیشه ای,فنجانها ی کریستال,وفنجانهایی که برق می زدند...بعضی از فنجانها معمولی و برخی گرانقیمت بودند.

پس از اینکه هر یک از آنها فنجانی برداشتند استاد گفت اگر دقت کرده باشید همه فنجانهایی که به نظر زیبا وجالب می امدند اول انتخاب و برداشته شدند,وفنجانهای معمولی در سینی باقی ماندند...

هر یک از شما بهترین فنجان را می‌خواست,و"این منبع استرس و تنش شماست..."

آنچه که شما در واقع به دنبالش بودید,قهوه بود و نه فنجان!!!

درحالیکه شما همه به دنبال بهترین فنجان بودید..!

حال اگر زندگی قهوه باشد؟ پس شغل,پول,پست و مقام و عشق و غیره فنجان هستند!

آنها فقط ابزاری هستند برای حفظ و نگهداری "زندگی"...

لطفا اجازه ندهید فنجانها شمارا به خود جذب نمایند...

قهوه نوش جانتان!!!



تاریخ : چهارشنبه 1 بهمن 1393 | 08:03 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
سلام خدمت دوستان و همراهان گرامی!
با همراهی شما عزیزان می خوایم به نیت نزول باران الهی ختم صلوات کنیم.سهم هرکس فقط شبی چهارده تاست .من امروز حساب کردم دقیقا شد 30 ثانیه.یعنی یک دقیقه هم در روز وقتتون رو نمیگیره.
لطفا هرکس مایل به شرکت در این امر خداپسندانست اعلام کنه که بدونیم هر شب چند صلوات فرستاده میشه.به دوستان و آشناهای خود هم خبر بدهید تا آنها هم در ثواب این کار سهیم باشند.
بعد از چند روز در همین وبلاگ اعلام می کنم که از چه تاریخی شروع به ختم صلوات ها کنید.یاعلی



تاریخ : یکشنبه 28 دی 1393 | 07:57 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
زمینت آماده است!

روزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:
پسرم امسال نمی توانم زمین را شخم بزنم، چون تو نیستی و من هم توانش را ندارم
پسر در جواب نامه پدر نوشت:
پدر، حتی فکر شخم زدن زمین را هم نکن چون من پول هایی که دزدیده ام را آنجا دفن کرده ام.
پلیس ها که نامه پسر را خوانده بودند، تمام زمین را کندند اما چیزی پیدا نکردند
پسر نامه دیگری برای پدرش نوشت و گفت: پدرجان، این تنها کاری بود که توانستم برایت انجام دهم، زمین ات آماده است


تاریخ : سه شنبه 16 دی 1393 | 07:17 ب.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
رنج شیطان

شیطان به حضرت یحیی گفت : می خواهم تو را نصیحت کنم !
حضرت یحیی فرمود : من میل ندارم ولی می خواهم بدانم طبقات مردم نزد شما چگونه اند .
شیطان گفت :‌مردم از نظر ما به سه دسته تقسیم می شوند :....

۱) عده ای مانند شما معصومند ، ار آنها مایوسیم و می دانیم که نیرنگ ما در آنها اثر نمی کند
۲) دسته ای هم بر عکس در پیش ما شبیه توپی هستند که به هر طرف می خواهیم می گردانیم
۳) دسته ای هم هستند که از دست انها رنج می بریم ؛ زیرا فریب می خورند ؛ ولی سپس از کرده خود پشیمان می شوند و استغفار می کنند و تمام زحمات ما را به هدر می دهند دفعه دیگر که نزدیکه که موفق شویم ،؛ اما آنها دوباره به یاد خدا می افتند و از چنگال ما فرار می کنند . ما از چنین افرادی پیوسته رنج می بریم .



تاریخ : یکشنبه 14 دی 1393 | 11:06 ق.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات
ایمان واقعی

روزی بازرگان  موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه  شد خانه و مغازه اش در غیاب  او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش  همه سوخته و خاکستر شده اند  و خسارت هنگفتی به او وارد امده  است .
فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟ نه.....

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :
مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد!



تاریخ : یکشنبه 14 دی 1393 | 11:02 ق.ظ | نویسنده : مریم شهبازی | نظرات

تعداد کل صفحات : 15 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

  • هاست
  • مکس گراف
  • بلاگ اسکای
  • قالب بلاگفا